بودن يا نبودن،

ميگن مسأله اين است،

و ما هم قبول داريم كه

بودن هميشه بهتر از نبودنه،

ولي واقعيت اينه كه،

قبلاً نبودنا به سختي الان نبود،

اين روزا بودنا آرامشه ، قدرته، كمكه

ولي. . .  

نبودنا فقط دلتنگي و دلتنگي و دلتنگي

پس باش، بمون، براي هميشه

حداقل اين روزا !

Advertisements

باورت میشه این تو باشی،

تو باشی که برات چیزهایی که قبلترها خیلی اهمیت داشت

دیگه مهم نباشه؟

مسائلی رو که مدتها منتظرشون بودی

شرایطی پیش بیاد که عملی نشن و تو با خیال راحت،

حداقل در ظاهر بپذیری و نشون ندی درونت چی میگذره؟

آخه جالب اینجاست که گاهی درونت هم با ظاهرت واقعا یکیه!

چطور ممکنه این همه تغییرات ، اون هم تو این مدت کم؟؟

فقط باید امیدوار باشی این تغییرات در جهت راحت بودن ذهنت باشه،

وگرنه اگه بخواهی در لحظه اهمیتی ندی و بعد فکر کنی بهش. . .

آقا دلمون یه سفر میخواد…

 

یه تعطیلی دبش خریداریم

 

1- سفر رو رفتیم ، همه هم منتظرن احساساتمون از اون سفر رو بدونن،

 ولی عملا هیچ فرقی با قبل از سفر نداشته فکر کنم.

2- امیدوارم هرکسی خودش به هرحال یه بار این سفر رو بره،

تجربه خوبیه. اونجا که هستی خوبه،

ولی خب مشکل ما اینه که انقدر ذهن پر شده از مسائل مختلف،

که فکر میکنی هر کاری تا الان کردی گناه بوده،

باید اینجا درستش کنی،

ولی از طرفی هم احساس میکنی،

این چیزهایی که تو عمرت بهت گفتن کجا گناه بوده!

گناه وقتیه که تو زندگیت کسی رو اذیت کرده باشی و قلبش رو شکونده باشی!

3- بعد از سفر مریض شدم،

حتی نرسیدم خاطرات سفر رو برای خودم مرور کنم.

4- زندگی سه تایی هم جالبه،

نمیدونم بعدا هم این حرف رو خواهم زد یا نه!

5- نه به درسام میتونم خوب برسم

نه به کارام ، یکی یه راه حل پیشنهاد بده!

البته بدون ترک هیچکدوم از اینا!

6- و. ح از کانادا اومده،

به خاطر مریضی نتونستم هنوز برم سر بهش بزنم.

7- کورال منتظره که بتونه وقت سفارت بگیره برای ویزا،

چرا هر کاری آدم میخواد بکنه باید جون آدم در بیاد

تا اون کار به نتیجه برسه؟

8- هنوز وضعیت جدید رو تو شرکت عنوان نکردم،

امیدوارم دعاهایی که کرده بودم تو مکه جواب بده،

دیروز که یه شمه اش اومد،

خدایا کمک کن همینطوری بهتر و بهتر بشه!

9- چند وقت بود ننوشته بودم،

ذهنم هم پراکنده است،

مجبور شدم پاراگرافی بنویسم تا بعد.

10- این دیگه پی نوشته،

وردپرس چرا این شکلی شده؟؟

حتی تو ورد تایپ کردم آوردم باز فونتش خوب نشد!!

فردا داریم میریم به جایی که هرکی شنیده،

ازمون خواسته که اونجا به یادش باشیم،

و واسش دعا کنیم،

امیدوارم بتونم کامل کامل این کار رو بکنم،

هرچند که نمیدونم آیا میشه به دعاهای من امید داشت یا نه ؟

راستش هنوز حسی ندارم،

نمیدونم شاید به خاطر اینه که ذهنم جور دیگه ای مشغوله،

اگه یه زمان دیگه ای بود،

تا الان همه جور اطلاعاتی راجع به اونجا در آورده بودم،

ولی الان؟؟

البته این شهر رو که همه بچه مسلمونا باید بشناسن ،

شاید من هم به همین امید که مثلا درباره اش میدونم دنبالش نیستم،

امیدوارم بتونم واقعاً از لحظه لحظه سفرم استفاده کنم،

مخصوصاً این مکان که با شرایطی که در حال حاضر وجود داره

سفر مجددش به این زودیها برامون فراهم نخواهد شد،

ما برای همه دعا میکنیم ،پیگیری برآورده شدنش با خودتون،

شما هم برای ما دعا کنید.

یه دست کوچیک در حال حرکت،

یه کف پای کوچیک و پنج تا انگشت ،

یه سر بزرگ و دو تا چشماش،

و از همه مهمتر یه قلب کوچولو که تپیدنش زندگی رو نشون میده،

 فکر میکنی همه اینها با هم چندتا زندگی رو ساخته تا حالا؟

چند تا زندگی رو مستحکم تر کرده

و چند نفر رو به ادامه زندگی علاقمند؟

من الان یکی از همه اون چند نفرها هستم

 که با دیدن همین سه چهارتا عضو کوچولو

فهمیدم که چقدر زندگی شیرینه و میتونه همیشه شیرین باشه

و این شیرینی همین راحتی،

ساخته میشه و ادامه پیدا میکنه 

این دانشگاه رفتن خیلی سخت شده،

نمیدونم آخر ساله حسش نیست،

یا کلاً پیر شدم و این معرکه گیری به ما نیومده!

هر بار که میخوام برم هم مجبورم یه کوله پشتی بردارم،

کلی کتاب و دفتر و گاهی لپ تاپ و همچنین آذوقه یک روزم رو بریزم توش.

این تنبلیم باعث شده یه سری فکرهای مهندسی به سرم بزنه،

و هر از گاهی یه تغییراتی اعمال کنم دیگه!!

مثل . . .

اولیش حذف لپ تاپ بود،

دیدم ولش کن حالا یه نیم ساعتی بین کلاسها بیکاریم

 اون رو هم بدو بدو سرچ و اینترنت بازی کنیم که چی بشه!

و اما دومیش:

هیچی یه روز وقت گذاشتم کتابهام رو

همه اش رو فصل فصل از هم جدا کردم.

جدا که مال یه دقیقه شه البته،

تیکه تیکه و ورق ورق و پاره پاره کردم،

چقدر هم لذت بخش بود،

کتابهایی که تازه یه عالمه پول داده باشی خریده باشیشون،

برداری این بلا رو سرشون بیاری

و کَکِت هم نگزه!

 مثلاً چهارشنبه 5 تا درس داشتم،

که این پنج تا درس حدوداً میشد هزار و پانصد تا دو هزار برگ کتاب،

نمیشد که هی بردشون و آوردشون!

این کار تقسیم بندی که انجام شد،

با خیال راحت فقط هر روز ماکسمیم صد برگ کتاب

با خودمون میبریم و میاریم

 و لذت از جوانیمان می بریم! 😉