این چندوقته انقدر سرم شلوغ شده که نمیدونم چطوری جمع و جورش کنم،

دغدغه های فکریم هم خب کم نیست!

فکر میکردم شاید بشه یه سری از کارهای دانشگاه رو تو شرکت انجام داد،

مثل مطالعه مقالات یا . . . ولی نمیشه!

اصلاً تو شرکت تمرکز ندارم!

کارام هم کم نیست خب.

برای بعد از عید تو فکرش بودم که قراردادم رو پارت تایم کنم،

که به دلایلی مجبورم این موضوع رو از کله ام بیرون کنم!

آپدیت کردنهام هم که زیر سایه این مسائل قرار گرفته!

یادش به خیر زمانی رو که هر روز آپ میکردم!

کجایی جوونی که یادت بخیر. . .

.

.

پی نوشت: راستی کسی یه دو سه ساعتی در روز وقت اضافه ندارهبه من قرض بده؟!

خبری ندارم ازت،

نمیدونم هستی،

نیستی!

شاید هم همونطوری که اومدی رفتی، بی سروصدا!

ولی خب. . .

میگن بی خبری خوش خبریه،

ولی اگه بی خبری به خاطر تنبلی خودت باشه

که کاری رو که لازم باشه انجام بدی و انجام نداده باشی چی؟

سکوت،

خنده،

گریه،

زندگی روزمره،

انتظار،

انتظار،

و انتظار کشنده. . .

میگن یه سری چیزها نشانه است…

یه سری از کارها هم وقتی خدا بخواد سریع جور میشه ،

خودت به دلشون انداختی که مهلت ثبت نام سفر برای اون زمان

فقط برای اشخاصی باشه که ثبت نامشون تو یه زمان خاص باشه

که مال ما هم بوده،

اینکه شب به دل یکی بندازی که حتماً بره خبر بگیره

و آدرس رو پیدا کنه،

اینکه یه شب تا صبح کمکش کنی که بیدار بمونه برای این مسئله،

تا حالاش که جور کردی،

بقیه اش رو هم خودت هر جور میدونی

پیش ببر که پشیمون نشیم از این کار،

خودت میدونی که به یه دلیل خاص میترسیدیم امسال بریم،

میدونم که خودت تا اینجاش رو خواستی.پس باز مثل پست قبل ،

خدایا مخلصتیم خودت میدونی و خودت. . .

سرم حسابی گرم بوده این چندوقته،

میخواستم کارهای شرکت رو به خاطر دانشگاه سبک ترش کنم،

که نه تنها کمتر نشد. . .

تازه یه سری کارهای عجیب غریب هم اضافه شد،

دانشگاه هم که برنامه اش طوریه که اگه بچه ها متحد نشوند،

و نشه کلاسها رو جابجا کرد ،

دو روز کامل باید مرخصی بگیرم!

یه برنامه خاص جدید هم تازه به کارام اضافه شده

 که دیگه نور علی نور شده،

نمیدونم زیادی ادعا کردم و خدا خواسته بگه تو که این همه ادعات میشه

 بیا و همه این کارها رو انجام بده،

یا نه جنبه مثبتش رو بگیرم

و فکر کنم که خداییش خدا هم خیلی قبولم داره

و فکر میکنه که واقعاً از پسش برمیام 😉

اگه اینطور باشه نباید زیرش بزنم و باید پاش واستم دیگه،

حالا خدا بهم بگو واقعاً هدفت چی بوده؟

اگه اولی بوده ، حاضرم هرنوع عذرخواهی ای که بگی انجام بدم،

ولی به شرطی که کمک کنی هر سه تا مورد رو ادامه بدم،

اگه هم دومی بوده که باز خودت باید کمکم کنی که ادامه بدم،

وگرنه از هیچ کس دیگه ای کاری بر نمیاد!

 پس هرکدوم که باشه باز باید بگم،

«مخلصتم خدا جون هوای ما رو داشته باش»

I’m going to an island,
Where the sun will always shine,
Where the moon is always riding on the sea;
And when I go I’ll leave behind,
These chains that hold me down,
The time has come to set my spirit free,
Ah ah . . . I will

And there beside a mountain stream,
I’ll build a house of stone,
And work the wood of cedar, pine and fir,
And then I’ll make a garden,
And I’ll plant a field of corn,
Press my hands deep into Mother Earth,Ah, ah . . . I will,
Yes I will,
Oh I will,

Just to be a part of Nature once again,
I want to be a part of Nature once again,
And I will. . .And then I’ll teach my children love,
Like every father should,
For we are part of every living thing,
And speak of half-forgotten words,
Like peace and joy and good,
For the world can only live when love can sing,

Ah, ah . . . I will,
And I will, ah ah, someday I will, (someday I will)

آره واقعاً یه روزی، آرزو بر جوانان عیب نیست.

آی که من الان به این احتیاج دارم. . . 

بخشی از زندگی روزمره:

        کتابچه کمکی ماشین رو ندیدی؟

        نه. ولی فکر کنم تو کشوهای کتابخونه باشه.

(صدای باز و بسته شدن و جستجو میان وسایل درون سه کشوی کتابخانه شنیده می شود.)

        نبود؟ تو کمد آخری رو نگاه کن.

        نیست. . .

        باشه من بعداً دنبالش می گردم.

(نیم ساعت بعد باز صدای باز و بسته شدن و جستجو میان وسایل درون دو کشوی کتابخانه، این بار توسط همسر شنیده می شود.)

        بیا بگیرش.

        کجا بود؟

        همین جا تو کشوی دومی .

****

نتیجه گیری : این که میگن همیشه باید اعتماد حاکم باشه درست نیست.

 عدم اعتماد هم گاهی مفید که نه لازمه!